مرور خاطرات ۳-
تعدادی از دانش آموزان با پای پیاده از روستای احشام کهنه(سجادیه)می آمدند، این فاصله مخصوصا با سرمای هوا و ناهمواری مسیر در فصل زمستان، باعث می شد بعضی از روزها به موقع نرسند که البته مشکلات آنان برای ما قابل درک بود.
در برنامه کلاسی پایه ها، درس هنر و کاردستی هم گنجانده شده بود. کاردستی بچه ها شامل شکل های هندسی ،گاو آهن(خیش)ساخته شده با چوب نخل یا شاخه های درخت گز و گیاهان محلی بود که در قوطیهای فلزی کهنه جا داده بودند...
به علت نبود آب، سرویسهای بهداشتی غیر قابل استفاده می شد و بچه ها مجبور بودند به تپه های اطراف که پوشیده از درختان کهور وحشی بود،بروند.
این اوضاع آزار دهنده بود اما چاره ای نداشتیم، زمستانها که آب در گودال کنار مدرسه جمع و ذخیره می شد شرایط مطلوبتر بود....
همانطور که قبلا گفتم به دلیل ضعف بهداشت عمومی و فردی، پسران باید موهای خود را با ماشین(مکینه)های دستی می زدند و این کار بوسیله آرایشگران محلی، با مراجعه به منازل افراد یا مراجعه بچه ها به منازل آنان صورت می گرفت...
چون مدرسه فاقد دیوار کشی حیاط بود،"مظفر" پسر همسایه، همزمان با برگزاری مراسم صبحگاه، با جست و خیز بر روی خاکریز نخلهای روبروی مدرسه و آوازخوانی و گاهی امر و نهی معلمان و بچه ها با صدای بلند، خود را با جمع ما شریک می کرد...
هوا کم کم سرد می شد و باید برای خرید شیشه های شکسته که تعدادشان هم زیاد بود به بوشهر می رفتم و بوسیله مینی بوس، آنها را با دشواری حمل می کردم، این کار حداقل دو روز طول می کشید و نصب آن را خودمان انجام می دادیم...
صدای پای انقلاب به بردخون هم رسیده بود، ما معلمان وظیفه داشتیم اوضاع را برای بچه ها با زبان خودشان تبیین کنیم اما جو اختناق در همه جا بویژه روستاها و مناطق دور دست شدید تر بود.
اینجا یک سرباز حکم یک افسر را داشت، از طرف دیگر نوچه هایی بومی هم داشتند که به محض ورود یک درجه دار جدید به محل، اوضاع و احوال مردم و نقاط قوت و ضعف محل را در اختیارشان قرار می دادند...
راهپیمایی ها در بوشهر و دیر برگزار می شد و مردم کم و بیش از اخبار رادیو لندن اوضاع کشور را رصد می کردند.
تعدادی از جوانان محل در بوشهر تحصیل می کردند و اینها معمولا خبرهای انقلابی و اوضاع شهر بوشهر را به محل منتقل می کردند.
همه اینها باعث ایجاد انگیزه و شور انقلابی می شد، این جوانان، پرشور و انقلابی بودند چون همه از خانواده های مذهبی و زجر کشیده برخاسته بودند.
همین ها بودند که در تابستان گذشته با استفاده از روغن سوخته بجای رنگ اسپری(چون هنوز کاربردش را نمی دانستند) برعلیه رئیس پاسگاه که شخصی فاسد بود، شعار نویسی کرده بودند و یکی از جاهای مناسب را، راهرو مدرسه انتخاب کرده بودند! که مسئله با دخالت بزرگان آنان به خیر گذشت البته اگر رئیس پاسگاه نقطه ضعف های مختلف و فراوان نداشت کار بچه ها سخت میشد...
بعد از پایان اعتصاب روزنامه نگاران و شروع بکار مجدد که منجر به آزادی مطبوعات شده بود برای مدت کوتاهی، نمایندگی روزنامه اطلاعات را به عهده گرفتم که با یکروز تاخیر حدود ۲۰ نسخه از بوشهر برایم میفرستادند، با این اقدام، مشترکین بیشتر از اخبار کشور و بویژه کشتارهای رژیم مطلع می شدند.
عصر یک روز،دوتا از دوستان فرهنگی دیری سوار بر یک موتورسیکلت ۵۰ حامل چمدانی بزرگ به درب حیاط آمدند و به من گفتند که کتابهای مذهبی و عکس امام آورده اند و به دوستانت خبر بده و همگی شب به منزل فلانی بیایید، من هم بلافاصله سوار بر موتور خبر را منتقل و دهان به دهان و محرمانه به بقیه رسید.
اما با فاصله کوتاهی که برگشتم، دیدم به خانه ما برگشته اند علت هم عدم موافقت صاحبخانه با حضور آنان در آنجا بود. گفتم همین جا اقدام می کنیم .
اوایل شب دوستان از محل و بردخون کهنه آمدند و کتاب های خوب مذهبی را با قیمت های نازل بردند و برای اولین بار عکس امام هم به دست بچه ها افتاد.
فردا صبح با نصب عکس امام در مغازه مکانیکی آقای عبدالله خیاط، بچه های مدرسه مشتاقانه به تصویر کسیُ که معلمان از او برایشان تعریف می کردند خیره شده بودند..
نزدیکیهای محرم حجه الاسلام والمسلمین حسینی امام جمعه فعلی دیر از قم به بردخون آمدند، وی اعلامیه های امام، آیات عظام از جمله آیت الله حاج میرزا احمد را با خود آورده بودند. با توجه به جایگاه آیت الله حاج میرزا احمد در بین مردم منطقه، وی تصمیم گرفتند اعلامیه حمایت نامبرده از امام، به نحوی تکثیر شود که به دست جمعیت بیشتری برسد.
دستگاه تکثیر که پیدا نمی شد و جرم بود، برای این کار کاربن را از مدرسه آوردم و با استفاده از کاغذهای سفید و خط دار معمولی کار رونویسی اعلامیه توسط وی و جوانانی که از این به بعد در کنار وی و پدر محترمشان قرار گرفته بودند، شروع و پخش شد...
اعتصابات تقریبا در کشور همه گیر و به مدارس هم کشیده شده بود، ما هم با چراغ سبز به بجه ها زمینه تعطیلی کلاسها را فراهم می کردیم که معمولا از کلاس پنجم شروع می شد، معلمان هم با تعطیلی کلاسها اغلب به محل خود بازمی گشتند...
روزی یکی از بزرگان محل مرا مورد بازخواست قرارداده که چرا مدرسه را تعطیل و بچه های مردم را سردرگم کرده اید ؟ من گفتم بچه ها خودشان مثل سایر شهرها، اعتصاب کرده اند، اما او با تمسخر منکر می شد.
به وی گفتم شما از بلند گوی مسجد بگویید تا بچه ها به مدرسه بیایند،حضور معلمان در کلاسها با من، وی هم بوسیله کسی از بلند گوی مسجد صاحب الزمان که اشراف صوتی بر محل داشت، اعلام کرد که فردا مدرسه باز است و همه بچه ها باید سرکلاس حضور داشته باشند.
ما هم بلافاصله از طریق چندتا از بچه های کلاس پنجم به بقیه بچه ها خبر دادیم که فراخوان از ناحیه ما نیست، فردا صبح به مدرسه سرزدم دیدم فقط ۳ نفر از بچه ها آنهم ازیک خانواده به مدرسه آمده بودند، حتی فرزند خودش هم در مدرسه حاضر نشده بود.....
راوی: حاج احمد بردستانی(عرب) فرهنگی بازنشسته بردخونی