دیجیتال

پس از تهیه گزارش از وضعیت شبکه های دیجیتالی در بخش بردخون، دیروز بچه های واحد فنی صداو سیمای مرکز بوشهر در بردخون حضور یافتند و تا دیشب در منطقه حضور داشتند و مشکل دستگاه گیرنده دیجیتال را رفع کردند.

الان شهروندان می توانند دستگاه گیرنده را در منازل جستجوی مجدد بزنند تا شبکه ها نمایش داده شود.

محفل کوچک قرآنی

محفلی که بوی خدا داشت

از سال‌ها پیش، مجلس و محفلش به راه بود، قبل از این که ماه رمضان برسد برای برگزاری مراسم قرآن‌خوانی تلاش می‌کرد و در تدارک برنامه‌ها بود.

دوست داشت مقابله‌اش را خوب برگزار کند، هرمشکلی که بود باز دست از قرآن و دعا برنمی‌داشت، انگار بی‌قراری می‌کرد که ماه رمضان برسد تا خانه‌اش محل قرائت قرآن باشد.

چه خوب هم دست یاری می‌دادند، همسایه‌ها، دوستان، آشنایان، فرزندان و خانواده سراز پا نمی‌شناختند و هرکدام کاری می‌کردند تا مراسم برگزار شود.

هرشب مراسمش به راه بود، چشم به در داشت تا مستمعین فرابرسند و قرائت قرآن را آغاز کند و چه با سوز، آیات نورانی قرآن را تلاوت می‌کرد.

اتاق کوچکش پر از جمعیت می‌شد و هر وقت اتاق گنجایش عشق مردم را نداشت، بیرون خانه فرشی پهن می‌کرد تا آنها از خانه‌اش نروند و این رفتارش چه دوست‌داشتنی و جذاب بود.

آن سال‌ها که بچه‌ها کوچک بودند، خودش همه کارها را انجام می‌داد، عاشق قرآن و اهلبیت(ع) بود، همیشه در خانه‌اش به روی همه باز بود و با آمدن مردم چهره‌اش باز می شد.

سابقه برگزاری مراسم مقابله در منزل حاج حسین محمودی به سال‌ها پیش از سیل ویرانگر سال 65 برمی‌گردد، واقعیت خانه او در یکی از روستاهای حاشیه رودخانه مند قرار داشت و آن شب طوفانی و سیل طغیانگر، خانه اش در هجوم آب ویران شد و آنان را مجبور کرد خانه و کاشانه‌اشان را ترک کنند.

او حدود 34 سال است که ساکن روستای تازه تأسیس وحدت آباد در بخش بردخون شده اما مجلس قرآن‌نیش تعطیل نشده، در هرشرایطی می‌کوشد که قرآن چراغ محفلش شود.

پیش از رمضان امسال نگران بود، نگران تعطیلی مجلس قرآن خوانی، نگران نیامدن مردم، نگران خاموشی مقابله‌اش، انگار غصه‌ای در دل داشت که بی‌قرلری می‌کرد.

چندشب اول ماه رمضان گذشت و غصه او هر روز بیشتر می‌شد، انگار حوصله نداشت و هرلحظه منتظر خبری بود، دلش گواهی می‌داد که خبری خوش در راه است، بله خبر دادند که محافل قرآنی با رعایت پروتکل‌‌های بهداشتی برگزار شود.

چهره‌اش باز شد، انگار دنیا را گرفته و شادمان به دنبال برپایی مجلس قرآن‌خوانی بود، دوست نداشت صدای قرآن از خانه‌اش برود، صوت قرآن، حضور مردم و ندای عرفانی را دوست داشت.

با اینکه سن و سالش بالا رفته اما دوست داشت خود قرآن را آغاز کند، دوست نداشت از قرآن فاصله بگیرد و با صوتی حزین قرآن تلاوت می‌کرد.

شب‌های قدر فرارسید و باز همان مراسم همیشگی، اما امسال مجلسش کوچک شده بود، دیگر از آن همه جمعیتی که همیشه در خانه بودند خبری نیست، بله حاضران به انگشتان دودست هم نمی‌رسید.

اما باز شادمان بود که در این شرایط کرونایی توفیقی دست داده تا خانه‌اش میزبان عاشقان قرآن باشد، حاضران از نزدیکان و اهل خانه بودند و چه عاشقانه یارب یارب سرمی‌دادند و الغوث الغوث و العفو العفو می‌گفتند.

حاج حسین محمودی خدای را شکر می‌کرد که شب قدر، شب 23 ماه مبارک رمضان، باز در خانه‌اش صوت قرآن شنیده می شود اما ناراحت بود که امسال از آن جمعیتی که با حضورشان جای سوزن انداختن نبود دیگرخبری نیست.

پیرمرد خبلی خوشحال بود و در زمان قرآن به سرگذاشتن خدای را شکر می‌کرد که خدا باز فرصتی داده تا خانه‌اش با صوت قرآن منور و نورانی شود، به راستی که دیشب محفلشان بوی خدا داشت.

خاطره

سلام دوستان عبدالحسن حاجی زاده هستم از مغدان۰
  توفیق داشتم در عملیات رمضان شرکت داشته باشم، خاطراتی خدمت شما عرض می کنم۰

با حسین مغدانی از مغدان برنامه ریزی کردیم برویم  جبهه۰تاریخ اعزام۱۴ر۴ر۱۳۶۱

 با پدر و مادر خداحافظی کردم کیف هایمان برداشتیم تا مردم کنارگل ابریشم منتظرمان می باشند قبل از حرکت ملامحمد دعایی در گوشمان می خواند ما را بدرقه کردند.

 رفتیم بردخون اونجا هم تعداد زیادی از مردم بودند ما را بدرقه کردند و رفتیم  دیر با تعدادی از دیر اعزام شدیم  بوشهر از اونجا به شیراز پادگان شهید عبدالله مصگر۰

بعد از چند روز کلاس  اعزام کردند اهواز مدرسه اروند۰
یادم است اونجا حاج علی حاجی از دیر بود البته بچه های بردخون و دیر هم اونجا بودند۰

من و حسین و چند تا دیگر از بچه های بوشهر سر به سره شیرازیها می گذاشتیم حاج علی ما را نصیحت می کرد۰

شب بود دو نفر از فرمانده هان آمدند کل نیروها ر ابه خط کردند بعد از سخنرانی گفت۷۰ تا۱۰۰نفر نیرو برای روی مین نیاز داریم، هرکاری کردند تمام نیروها آماده  می شدند برای رفتن، بعد گفت ما نیرو نیاز نداریم، خواستیم بدانیم شما چقدر آماده هستید و رفتند۰

بعد از چند روز ماندن در مدرسه ما را حرکت دادند، به منطقه ای بین اهواز و آبادان به نام کوشک تیپ المهدی به فرماندهی آقای اسدی از فارس
۰
وقتی وارد تیپ شدیم سازماندهی کردند گروهان دو گردان ۹۴۹ من آر پی جی زن شدم  حسین مغدانی و یکی دیگر کمکی من شدند، دوستانی که با ما بودند و توگردان ما حسین توشه و غلامحسین گنخکی از آبدان ۰
 از بردخون هم حبیب عابدی و حسین جمالی نیا و عباس جمالی فرد و مجید دشتی و ابراهیم درمانده و از جهادسازندگی بردخون مهندس طالب احمدی بود ولی داخل گردان ما نبودن اگر اشتبانکنم گردان ۹۴۸بودند.
 در اینجا آموزشهای سختی به ما می دادند از بعد از نماز عشاء تا حدود ساعت 12 شب رزم شبانه داخل رودخانه ها و باتلاقها می چرخاندنمان  و روز هم بعد صبحگاه و صبحانه کلاسمون شروع می شد بین خودمان می گفتیم اینجوری که سرمان درمی آورن شاید عملیاتی درپیش باشد.

 ولی خدا می داند  چه سرمان در نمی آوردن که هرچه بگویم کم گفتم۰

در گروهانمان کسی بود بنام عبدالله بی سر از بادوله این آدم حدود۵۸ سالی داشت خدا می داند چه آدم خوبی بود وقتی ورزش می رفتیم او توان دویدن نداشت  ما برمی گشتیم تا سفره چایی آماده کرده و می گفت بیاید بچه هایم همه چی آماده است ۰

ماه رمضان بود برج چهار هوا بالای ۶۰ درجه بود ولی امر، امر امام خمینی بود برایمان خیلی آسان می گذشت خدا می داند این قدر شاد بودیم که انگار نه جنگ بود و بعد با هم خیلی شوخی می کردیم۰

گفتم که آموزشهای فشرده ای به ما می دادند۰

ما باهم شوخی زیاد می کردیم درسته جنگ بود ولی با یکدیگر دوست و رفیق بودیم در همین بین می دیدیم که تحرکاتی صورت می گیرد لشکر و تیپها درحال جابجای نیرو هستند احساس می کردیم که باید خبرهایی باشد۰

ما شاهد ورود تیپها و لشکرها و نیروهای زیادی درمنطقه بودیم، بنابر این عملیات رمضان در منطقه کوشک و شلمچه شرق بصره ۲۱ماه مبارک رمضان شب شهادت حضرت علی (ع) ساعت ۲۱و۳۰ دقیقه شب تاریخ 
۲۲/ ۴/ ۱۳۶۱ با رمز مبارک یا صاحب الزمان ادر کنی آغاز شد۰

 گردان در مرحله دوم عملیات شرکت داشت۰

 تا قبل از حمله ما از دور صدای توپها را می شنیدیم ولی همین که عملیات آغاز شد از دو طرف  بین ایران و عراق تمام آسمان و زمین آتش گلوله بود جنگنده های عراقی مانند گنجشک روی سرمان بمب باران می کردند۰

در این بین بازگردان سازماندهی مجددا کردند با همان نام یعنی ۹۴۹ ولی این بار حسین مغدانی کمکی کسی دیگری شد،؛ در یک گروهان بودیم یادم است گروهان دو بودیم۰

 یک گردان قبل از ما رفت که در آن حسین جمالی نیا و منصور بی چیز و مهندس طالب احمدیه و عباس جمالی فرد در آن بودند فردا خبر رسید که منصور و احمدیه شهید شدند ما روحیه مان ازدست ندادیم ولی خدامی داند خیلی نگران بودیم۰

به گردان ما دستور دادند که فورا مهمات تحویل بگیرید، من آر پی جی زن بودم دو کمکی داشتم یکی از فارس و یکی محمد دوراهکی از دوراهک بود قبل از ظهر بود دو نوع کوله پشتی بود، شش موشک سه موشک برداشتم یکی روی آرپی جی و یکی هم دست گرفتم  هم  قمقمه آب و دو نارنجک دور کمرم کرده بودم.

یکی به نام نگهدار دوراهکی کنارم بود وقتی انقدر تجهیزات حمل کرده بودم به شوخی گفت میگویند  قاطر توی جنگ نیست حاجی زاده قاطر است که این همه بار کرده است.

وقتی کل گردان جمع بودیم یک روحانی برایمان  سخنرانی می کرد در بین نیروها  آرپی جی ازش شلیک شد خود آرپی جی زن و چند نفر دورش زخمی شدند آن روحانی دوید داخل چادر وقتی برگشت من به شوخی گفتم حاج آقا چادر که سنگر نبود خندید و گفت برای من سنگر بتونی بود۰
در انجا تعداد زیادی مینی بوس کنارمان بودند.
 فرمانده فرمان سوار بر مینی بوسها داد بطرف عملیات باور بفرمایید مانند باران عراق انواع گلوله ها روی سرمان می ریخت۰

 به خط دوم رسیدیم فرمان پیاده شدن  داد، در حال پیاده شدن بودیم که یک گلوله توپ به یکی از مینی بوسها خورد و آتش گرفت تمام نیروها ی داخل آن شهید شدند کاری از دست ما هم برنمی آمد۰

وقتی پیاده شدیم  فرمانده گفت جمع نشوید و حرکت به طرف جلو در حال رفتن بودیم به یک کانال رسیدیم عرضش حدود۱۰متر حدود ۳متر عمق بود و طول معلوم نبود من هم بارم سنگین بود اول کوله پشتی انداختم و بعد خودم برای بالا رفتن یک نفر از بالا دستمان می گرفت، حرکت کردیم در این بین دوستانمان زخمی و یا شهید می شدند۰

دم غروب بود به پشت خاکریزی قرار گرفتیم فرمانده گفت فردا ساعت ۴عراق از همین قسمت حمله می کند و شما باید مقاومت کنید که از این قسمت رخنه نکنند اگر ورود کردند تمام کار نیروها از دست می رود صبح که شد تیپ ۹۳زرهی اهواز ارتش آمدند کنارمون یکی در میان ایستادیم ۰

فردا همان ساعت تانکهای عراقی آمدند و صف آرایی کردند باور بفرمایید همان ساعت حمله آغاز کردند این بگویم که تانکهای تیپ ۹۲ زرهی اهواز کنارمان بودند۰

ما تا دم غروب مقاومت کردیم۰

دو کمکیم اون که از فارس بود فقط موشک می آورد چیزی نمی گفت ولی محمد بچه دوراهک وقتی موشک می آورد گلوله تانک کنارمون زمین می خورد ، می گفت یا مهدی ادر کنی حاجی زاده مو چه کنم من می گفتم نگران نباش خدا بزرگ است نیروهای عراقی عقب نشینی کردند تعدادی تانک جا گذاشتند که بنظرم بعد به دست نیروهای خودی افتاد۰
فرمانده فرمان حرکت داد به طرف جلو نهار و شام نرسید برایمان شب بود این قدر عراق منور میزد که شب مانند روز شده بود خدا را شاهد می گیرم در این موقع خیلی از همرزمانمان شهید و زخمی می شدند ما هم که آرپی جی زن بودیم جلوی نیروها بودیم برای شکار تانک۰

 نماز می خواندیم ولی بدون طهارت و وضوع در حال حرکت رو به هر طرف که باشد۰

 جانشین دوم گردان  مجید بشکوه بود از بوشهر که بعدا شهید شد نه در این عملیات۰

 رو به رو تیر و از بالا گلوله توپ و خپاره می آمد باور کنید از یک طرف از دست دادن دوستان و از طرفی صدای انفجارات و کمبود اب و تشنگی بیش از حد که دیگر توان حرکت نداشتیم ۰

در این بین لودری در حال زدن خاکریز بود، من رفتم کنارش گفتم آب کلمن آبی داد با این من و دوستان خوردیم قمقمه پرکردیم چند نفر که کنار هم بودیم  من از راننده پرسیدم از کجایید گفت جهاد همدان۰

حرکت کردیم به طرف جلو ما نمی دانستیم کجا می رویم گیج شاد بودیم هرجا که فرمانده می رفت، می رفتیم۰

 یک باره جلویمان از طرف عراقیها تیراندازی قطع شد مجید بشکو گفت زمین گیر شوید تا بروم جلو، رفت و برگشت گفت بچه ها عقب نشینی کنید که عراقیها کمین کردند همین که متوجه شدند ما عقب نشینی کردیم شروع کردند تیراندازی، خدا می داند که در این قسمت خیلی از همرزمانمان باز زخمی  یا شهید شدند۰

ما پشت خاکریز کوتاهی قراگرفتیم از صدای انفجارات دیوانه شده بودیم فرماده گفت پشت همین خاکریز قرار بگیرید اینجا من و حسین مغدانی شاید ۲۰۰ متری با هم فاصله داشتیم۰

  سرنوشت خیلهامون نمی دانستیم که چه شده است.

 حدود یک روز و یک شب است نماز در حال حرکت و بدون وضوع و با لباس نجس و بدون رو به قبله می خواندیم خدا خودش قبول کند۰

دو روز و یک شب شده که هیچ غذایی برای ما نرسید غذا بود ولیبر اثر آتش دشمن غذا برای ما نمی رسید دیگر توان از ما گرفته بود۰

دم غروب بود که از تیپ ۹۲ زرهی ارتش برای نیروهاشون غذا آورد یادم است استامبولی بود، وقتی ما درخواست کردیم اول نداد بعد گفت بیایید بگیرید، من توی شال گردنی کردم دو نفر دیگر داخل کلا آهنی کردند به نظرم حسین روی مقوا ریخت و خوردیم تا فردا اونجا بودیم حدود ساعت دو تا یک روز بود که فرمانده فرمان داد برویم عقب۰

 ولی خدا می داندخیلی از رزمندگان بر اثر تشنگی شهید شدند۰
وقتی آمدیم مقر خیلی خسته و کوفته بودیم بعد از حمام و استراحتی کوتاه  فرمانده نیروها به خط کرد بعد از خسته نباشید و سخنرانی گفت بسیجیان شما باید تسویه حساب کنید می دانید بعد از هر
عملیاتی به نیرو تسویه حساب می دادند ولی بدلیل کمبود نیرو در منطقه زید عراق اجباری در کار نیست هر کدام دوست دارید بمانید که واقعا با کمبود نیرو مواجه هستیم ماندن شما کمک زیادی برای ما است۰

من به حسین مغدانی گفتم میمانم او هم گفت میمانم گردان سازماندهی کردند باز من آرپی جی زن شدم و اعزام کردند منطقه زید عراق۰

 ما پشت خاکریز قرار گرفتیم فرمانده گفت تیراندازی ممنوع اگر عراقیها آمدند با نارنجک او را بکشید۰
ما وقتی وارد منطقه زید عراق شدیم کارمان پدافند بود۰

فاصله ما با نیروهای عراقی حدود ۴۰۰ تا۵۰۰ متری می رسید روز و شب زیر آتش خودشان قرار داده بودند از خمپاره ۶۰ تا۱۲۰ و تیربار۰

خدا می داند آرامش نداشتیم بعد از ظهر بود فرمانده گروهان آمد تا یک نوجوان حدود ۱۴ تا ۱۵ ساله همراهش است. گفت حاجی زاده تحویل تو باشد از بس که زیر آتش بودیم دستشویی درست نمی توانستیم برویم۰

یه شب حدود ساعت۲بود همان جوان که نامش عزیز پوست فروش بود از شیراز آمد به من گفت برو کمی استراحت کن گفتم که تیراندازی ممنوع بود یکباره آرپی جی شلیک کرد من اومدم گفتم چرا همچی کردی گفت می خواستم یاد بگیرم خدا می دادند که خیلی ناراحت شدم ولی تا صبح زیر آتش دشمن بودیم بر اثر اشتبایی که او کرده بود۰

روز جمعه بود ساعت ۱۰عبدالله بی سر از بادوله همان پیرمردی که  اول گفتم، آمد پیشم گفت می خواهم غسل روز جمعه کنم من هر کاری کردم زیر آتش دشمن هستیم قبول نکرد غسل کرد و رفت ساعت ۱۲ بود یکی از بچه های فارس آمد گفت گلوله خورد سنگر بوشهریها تعدادی شهید و زخمی شدند من فکر حسین مغدانی بودم، رفتم تا عبداله بی سر شهید و چند نفر دیگر زخمی شدند حسین مغدانی هم کنارشان بود.
همانجا بود که فرمانده گردان آقای بهلولی از فیروز آباد و معاونش از کازرون با هم سوار موتورسکلیت به شهادت رسیدند همانجا عراق آب باز کرد لودرهای جهاد هرکاری می کردند جلو آب بگیرند ولی نشد ۰

چند روزی بود که حمام نکرده بودم از فرمانده اجازه گرفتم آمدم خط دوم از دژ مرزی که رد شدم پشت خاکریز دیدم حیدر یزدانشناس و سیدعلیسیدمحمد و غلامحسین زارعی، سیدمحمد سیدمرتضی و علی مغدانی نیا اونجا می باشند کنارشان بودم تا بعد از ظهر باز برگشتم خط مقدم۰

باز چند روز با حسین مغدانی آمدیم برای حمام رفتیم اهواز نزدحاج محمد تا ظهر پیش او بودیم باز برگشتیم خط مقدم۰

بعد از۱۰روزی یک روز آمدم عقب یک بار چشمم به غلامحسن و عبدالله قاسمی افتاد، کنارشان بودم اون شب رزم شبانه داشتند وقتی رزم شروع شد من خیال کردم توی خط مقدم می باشم از خودم عکس العملی نشان دادم علی غلامی که بعدا به شهادت رسید هم فرمانده گروهانشان بود۰

بعد از ۷۵ روز در این منطقه ماموریت من و حسین مغدانی تمام شد و از اهواز آمدیم شیراز و از اونجا آمدیم بوشهر ۱۲ر۷ر۱۳۶۱پایان  و آمدیم منزل ۰
این قسمت تمام۰

کوچک شماحاج عبدالحسن حاجی زاده

مرور خاطرات

مرور خاطرات ۷:

آبان ماه ۵۴ برای گذراندن دوره آموزشی دوره ۲۷ سپاه دانش به پادگان ساری اعزام شدیم، درمدت ۶ماه علاوه بر آموزشهای نظامی و رزمی، به مدت ۵ ماه صبح و عصر روشهای تدریس کتب ابتدایی هم توسط استادان مرکز تربیت معلم به ما آموزش داده می شد.

در پادگان با توجه به خوش خطی ام، به عنوان منشی گروهان انتخاب شدم، کار من تنظیم برنامه سین روزانه، نگهبانی ها، انجام امور اداری، تنظیم فرمهای روزانه و قرائت برنامه در مراسم صبحگاهی گروهان بود.

به علت اینکه در سال۵۲ در دانشسرا به صورت گروهی اعتصاب کرده بودیم تاییدیه درجه بعضی از ما از ساواک ارسال نشده بود تا اینکه با پیگیری، روزهای آخر فرستادند..

۲۲اردیبهشت ۵۵ ما را تقسیم کردند، ما تعدادی از بچه های استان بوشهر سهمیه میناب شده بودیم که باید اول خرداد آنجاب اشیم...

خرداد همه ما را در مدرسه ای در شهر با هزینه شخصی اقامت دادند، تیر و مرداد به اردوی عمران ملی در حاجی آباد رفتیم که کارمان تدریس در کلاسهای تقویتی روستایی بود.

شهریور ۵۵ روستاهای محل خدمت ما را مشخص کردند، بر اساس نمره قبولی در پادگان ، حق انتخاب روستا از نظر بعد مسافت تا مرکز شهر را داشتیم .

من جزء آن پنج درصدی بودم که گروهبان یک شده بودند و با یکی از دوستانم بالاترین نمره را داشتیم که تنها روستایی را که ۲نفر نیرو نیاز داشت، انتخاب کردیم.

نیمه شهریور وارد روستای حّکّمی شدیم، فاصله اش تا شهرحدود ۱۵ کیلومتر بود، خانه های روستا پراکنده و بیشتر در باغها واقع شده بود..

روستا شیعه نشین و فاقد آب و برق و مغازه بود، شبهای دوشنبه و جمعه روضه خوانی داشتند.

خانه های مردم بجز ۴-۵ واحد که خشت و گلی بود، بقیه کپری بودند، بیکاری، فقر و محرومیت بیداد می کرد و حتی امکانات اولیه زندگی در خیلی از خانه ها موجود نبود.

آب شرب روستا از چاه حیاط منازل تامین می شد که شورمزه بود و تا زمانی که اجبارا" به خوردن آن عادت کردیم خیلی سخت گذشت.

کدخدا در روستای علیا ساکن بود و در این روستا حضور زیاد و موثری نداشت، خانه مسکونی ما یک اطاق از منزلی بود که قبلا به عنوان مهمانخانه از آن استفاده می شده و اینک به عنوان منزل سپاه دانش اختصاص داده بودند.

ظهر مارا با وانت به روستا رسانده و وارد آن اطاق شدیم، اطاق حدود ۷×۳متر بود که تاریک و کم نور بود کف اطاق پوشیده از خاک بود که مجبور شدیم وسایلمان را روی تخت قرار دهیم.

عصر نظافت اطاق را با همکاری چند نفر دیگر انجام دادیم، اولین شب را که در آنجا اطراق کردیم به علت وجود پشه های فراوان تا صبح بی خوابی کشیدیم.

فردا به ما گفتند که بدون پشه بند نمی توانید اینجا بمانید، دوباره به شهر مراجعت کرده و تا آماده شدن پشه بند برنگشتیم.

هوا بسیار گرم و طاقت فرسا بود ظهرها آرام نداشتیم، مدرسه شامل سه اطاق گلی بدون حیاط و سرویس بهداشتی بود که توسط مردم ساخته شده بود و زمستان همان سال آسیب دید و از آن زمان کلاسهایمان در دو چادر اداره شد و این وضع تا پایان خدمت ما ادامه داشت.

در لباس سپاهی دانش بحمدالله کار و رسالت ما تعلیم و تربیت و بعضا"رتق و فتق امور اجتماعی مردم و حتی در مقطعی مبارزه با بیماری هاری بود..

هدف اصلی از این پست تکریم و سپاس مندی از صاحب خانه ای است که آن زمان در آن ساکن بودیم؛ آقای غلامرضا شاکری جوان ۳۰ساله ای که به اتفاق همسر مهربانشان در طی مدت ۱۸ماه خدمت ما، مهربانی و محبت را بر سرما باریدند.

پدر او معتمد و مورد احترام روستائیان و بانی حسینیه ، مسجد، اهداکننده زمین قبرستان و زمین دبستان بود.

او که به علت کهولت سن ناتوان شده بود، می گفت از اینجا و از طریق بوشهر، پیاده به کربلا رفته است..

آقای شاکری مامور اداره مالاریا بود، او همه روزه همزمان با حرکت ما به سوی مدرسه و بعضا"زودتر موتور سیکلت ۱۰۰یاماهایش را روشن می کرد و راهی روستاها می شد.

سختی راه ،سرما و گرما برایش معنی نداشت، وجود پشه های آنوفل به علت مجاورت روستاها با رودخانه میناب، باعث شده بود که مالاریا بیماری اول و اپیدمی منطقه باشد...

به مناسبت ماه رمضان خاطره ای را نقل می کنم: شهریور۵۶ مصادف با ماه رمضان بود و قانونا"باید در روستا می ماندیم، اما دوستم اضطراری به بوشهر مسافرت کرد.

 من هم تنها مانده و به لطف خدا و تربیت اسلامی خانوادگی روزه می گرفتم، در آن هوای گرم و آن همه محدودیت و محرومیت ها کار شاقی بود.

افطار را هر طور بود با آن چراغ والور کوچک خوراک پزی، آماده می کردم اما تهیه غذای سحری بسیار سخت بود.

آقای شاکری وقتی متوجه شد که من روزه می گیرم، هنگام سحری به طور غیرمنتظره یک سینی پر از همان مواد غذایی که برای سحری خودشان آماده می کردند را برای من آورد و به من گفتند که از امروز در فکر تهیه سحر و افطار نباشم.

این اکرام و محبت تا پایان ماه مبارک ادامه داشت، این گوشه ای از مهربانی های این خانواده بزرگ منش بود.

آنها ما را مثل اعضاء خانواده خود می پنداشتند، این روحیه و برخورد باعث شده بود که اندوه دوری خانه و کاشانه برای ما قابل تحمل باشد زیرا بعد مسافت و خرابی جاده ها و مخصوصا" مقررات آموزشی، باعث شده بود که هربارحداقل ۶ماه نتوانیم به مرخصی بیاییم.

این خلوص نیت و بذل محبت، مرا بر آن داشت که پس از ترخیص از خدمت ،خود را از وجود آنان محروم نکنم.

اولین بار در سال۱۳۶۰با مسافرت به روستابه ملاقات آنان رفتم و این بازدیدها را تا کنون هر چندسال یکبار تکرار می کنم...

راوی: حاج احمد بردستانی(عرب) فرهنگی بازنشسته

شبکه های دیجیتال

بردخون محروم از شبکه های سراسری صدا و سیما

بدون‌شک امروزه رادیو و تلویزیون یکی از ضروریات و نیازهای جامعه بویژه خانواده‌ها است، به گونه‌ای که هرقشر حداقل یک گیرنده تلویزیونی یا رادیویی در اختیار دارد و استفاده می‌کند.

شبکه‌های دیجیتال یکی از دستاوردهای ارزشمند نظام اسلامی است که در چندسال گذشته سراسر کشور را پوشش داده و بخش بردخون نیز از این نعمت برخوردار شده و از چندسال پیش در این منطقه راه‌اندازی شده است.

در این مدت شبکه‌های آنالوگ به مرور جای خود را به دیجیتال داد و مردم خرسند و شادمان به فکر خرید دستگاه‌های دیجیتال و دریافت و تماشای تصاویر باکیفیت و شفاف بودند اما غافل از اینکه روزی خواهد رسید که می گویند از طلاگشتن پشیمان گشته‌ایم و مرحمت فرموده ما را مس کنید.

زیرا قطعی‌های پی درپی و ضعف یاعدم دریافت سیگنال رفته رفته به معظلی برای مردم تبدیل شد و اختلالات این شبکه‌ها در شهر و روستاهای بردخون با هرباد و باران و قطع برق موجب گله‌مندی مردم این دیار شده است.

وقتی دستگاه گیرنده دیجیتال در شهر بردخون نصب شد خوشحالی مردم را به دنبال داشت و بسیاری از افراد، ماهواره‌های خود را فروختند یا به انبار بردند اما اکنون که این شبکه دچار اختلال شده، بازار دیش و ماهواره رونق دوباره‌ای گرفته است.

این مشکل هم به امروز و دیروز بستگی ندارد چون در این سالها، بیشتر روزهای سال مردم از مشکلات شبکه‌های دیجیتال می‌تالند و روستاها از عدم دریافت شبکه‌ها گله دارند و شبکه‌های رادیویی که در بخش بردخون اصلا جایگاهی ندارد.

دستگاه گیرنده دیجیتال بردخون بدون نگهبان یا متولی خاصی است و در بیشتر روزها که شاهد قطع برق یا وزش باد و غیره هستیم این دستگاه قطع یا دچاراختلال می‌شود و باز مردم نگران دیدن برنامه‌های سیما هستند.

 محل قرارگرفتن دستگاه مناسب نیست زیرا زمانی که دستگاه نصب شد اطرافش خالی از سکنه بود اما اکنون ساختمان‌های چند طبقه آن را محاصره کرده و شاید یکی از دلایل ضعف سیگنال همین موانع باشد.

بسیاری از خانواده‌ها بیان می‌کنند که هیچ شبکه رادیویی در بردخون دریافت نمی‌شود و حتی سیمای استانی بوشهر نیز قابل دریافت نیست که با وجود تعویض دستگاه‌های دیجیتال خانگی باز شاهد این ضعف و عدم دریافت سیگنال هستند.

امروز شبکه‌های مجازی و ماهواره‌ای جایگاه زیادی بین مردم پیدا کرده و اگر مسؤولان و متولیان امر بویژه در حوزه فرهنگی برای جایگزینی ابزار مناسب و بی‌خطر مانند شبکه‌های رادیو تلویزیونی داخلی اقدامی نکنند، نباید از انحراف و گمراهی نسل جوان و نوجوان حرفی بزنند.

بچه‌های این منطقه که 135 کیلومتر از مرکز استان و حدود 60 کیلومتر از مرکز شهرستان فاصله دارند برای گذران ایام فراغت و بی‌کاری خود سرگرمی بجز شبکه‌های صداوسیما ندارند که این هم متأسفانه بیشتر اوقات دچار اختلال است.

دوستی تعریف می‌کرد مادر پیری در خانه دارم که تلویزیون همدم شب و روزش است اما گله دارد که بیشتر وقتها صفحه تلویزیون آبی رنگ است و بجای تصویر تنها صدا دارد و سیمایی دیده نمی‌شود.

یکی از فرهنگیان نیز گفت: ما دلمان به همین شبکه‌های دیجیتال خوش هست که این نیز بیشتر روزها چندان کیفیتی ندارد و برخی اوقات فقط چند شبکه با اختلال در قاب تلویزیون دیده می‌شود و بیشتر روزها هم به صورت کامل قطع است و بجز تصاویر مبهم چیزی را نمی‌بینیم.

به هرحال انسان گرسنه و تشنه برای سیرشدن به دنبال رفع نیاز است و چه بهتر که غذایی در دسترسش قرار گیرد که مسموم نباشد و حکایت شبکه‌های رادیو تلویزیونی نیز چنین است و زمانی ما از تهاجم فرهنگی می‌گوییم و حاضر نیستیم زمینه استفاده مطلوب از غذای فرهنگی را برای مردم فراهم کنیم نباید کسی را ملامت کنیم که خود مقصریم.

نمازجمعه بردخون

امام جمعه بردخون گفت: عملکرد شهرستان دیر در مبارزه با ویروس کرونا مناسب است.

حجت الاسلام سیدحسین رکنی‌حسینی در خطبه‌های نمازجمعه این هفته بردخون با توصیه نمازگزاران به رعایت تقوای الهی و بیان جایگاه تقوا و پرهیزگاری، با اشاره به سالروز شهادت حضرت علی(ع) اظهار داشت: دوران حکومت پنج ساله امام علی(ع) بهترین الگو برای دولتمردان و حاکمان است.

امام جمعه بردخون به ویژگی‌های حکومت مولاعلی(ع) اشاره کرد و افزود: قانون‌مداری، شایسته‌سالاری، قاطعیت و عدالت در اجرای قانون و ساده‌زیستی و پرهیز از تجمل‌گرایی از مهم‌ترین ویژگی‌های حکومت آن حضرت بود.

وی اضافه کرد: امیرالمؤمنین در عزل و نصب مدیران، تقسیم بیت المال و اجرای قانون الهی مصمم بود و افراد شایسته را به کار می‌گمارد و تبعیضی وجود نداشت، زیرا تبعیض بدترین آفت است که حکومت را از درون متلاشی می‌کند.

رکنی‌حسینی ادامه داد: حضرت علی(ع) هیچگاه طالب دنبا نبود و همواره به ظواهر دنیایی بی‌اعتنا بود که پیروان آن حضرت نیز باید تلاش کنند با پرهیزگاری راه امام علی(ع) را ادامه دهند.

خطیب جمعه بردخون به مناسبت‌های هفته اشاره کرد و گفت: جمعه آینده  روزجهانی قدس است که حضرت امام راحل(ره) جمعه پایانی ماه مبارک رمضان را به عنوان روز جهانی قدس نامگذاری کرد تا موضوع فلسطین فراموش نشود.

وی افزود: رژیم صهیونیستی مانند غده‌ای سرطانی در قلب دنیای اسلام نفوذ کرده و کشورهای مسلمان به جای اتحاد و مبارزه با این رژیم، هرروز به این رژیم نزدیک می‌شوند که نیاز است همه مسلمانان اعتراض خود را به این رژیم اشغالگر نشان دهند.

امام جمعه بردخون با گرامیداشت شهادت جمعی از دریادلان ارتش، بااشاره به گرانی کالاها در کشور ابراز داشت: در حالی که کرونا در همه دنیا و کشور ما گسترش یافته، عده‌ای با احتکار و گرانی کالاها مردم را در فشار قرار می‌دهند و نظارتی بر این گرانی‌ها وجود ندارد.

رکنی‌حسینی با انتقاد از عدم نظارت بر بازار و کالاهای ضروری مردم، اضافه کرد: برخی افراد همچون زالو هرروز کالایی را احتکار می‌کنند و سود هنگفتی را به جیب می‌زنند که از رئیس قوه قضاییه انتظار داریم این افراد زالوصفت را به اشد مجازات برسانند.

وی عملکرد شهرستان دیّر را در مبارزه با ویروس کرونا مناسب دانست و گفت: این ویروس تمام دنیا را تحت تأثیر قرار داده و زندگی مردم را دچار تغییر کرده که باید بیشتر دقت کنیم و تابع قانون و دستورالعمل‌های بهداشتی باشیم که تاکنون با همکاری مردم و مسؤولان، وضعیت شهرستان دیّر مناسب بوده است.

دستگاه دیجیتال

دیجیتال

خاطره شهید

شهید علی خیاط را می گویم،
تازه به مرخصی آمده  بود، شور و شوق خدمت آن هم در دورترین نقطه ایران در سر داشت. برای برگشت به منطقه خدمت بی قراری می کرد.

از شهادت خود خبرهایی داشت، مدام ذکرش این بود که این بار من شهید می شوم، خودش از خدای خود همین می خواست.

از  روش و منش زندگی او همین انتظار می رفت، جالب  که این مورد خود حقیر از زبان خودش شنیدم.  آن وقت از فاصله بهداشت شهنیاء تا خیلی آن طرف امامزاده  هیچ خانه ای نبود و کامل شن های روان و ماسه ای بود.

همان جا که الان محل دفن و آرامگاه  وی می باشد، تپه ای سخت بود، پشت خانه محمد قایدی (منو  پلاتو )زمین بازی فوتبال بود.

عصر همه بچه ها آنجا جمع می شدیم و بازی می کردیم و خیلی هم شلوغ می شد، زمین خاکی بزرگی بود که همه  بچه ها همانجا گرد هم می آورد و چه با صفا بود آن روزها. 

یکی از آن روزها که در حال برگشت از بازی بودیم در همان حوالی که الان قبر مطهر شهید می باشد که رسیدیم،گفت به فلانی هم گفته ام (اسم طرف هم گفت)وقتی شهید شدم مرا همین جا دفن کنید. 

ما این سخن را شوخی سربازانه  او گرفتیم و زمان سپری شد در زمانی که هنوز سرباز نشده بود دوچرخه 28 داشت که اکثر بچه ها با همان  دوچرخه اش دوچرخه راندن یاد گرفتند. 

از خانواده ای بسیار فقیر ولی بسیار دست دلباز و مهمان نواز بود، با فقر بزرگ شد و با عزت به درجه رفیع شهادت نائل گردید .

دلی بسیار پاک و مصفا داشت، کسی از او هرگز نرنجید، با همه مردم خوب و مهربان بود، به اکثر خانه ها سر می زد .

زمان چون باد سپری شد تا این که مجدد به ادامه خدمت برگشت و در تیرماه سال 61  و مصادف با 20 رمضان شربت شیرین شهادت نوشید و اتفاقا  همان جا که خودش گفته بود دفن شد.

یاد و خاطره این شهید بزرگوار را گرامی می داریم و از خداوند بزرگ ملتمسانه می خواهیم که  ما را به کاروان شهداء  برساند و بیشتر شرمنده شهداء  نشویم.

راوی: ماشاالله زارعی، فرهنگی

شبکه های دیجیتال

وضعیت شبکه های دیجیتال در بخش بردخون مناسب نیست و مردم از اختلالات در دریافت شبکه های رادیو تلویزیونی گله دارند.

نمازجمعه

باسمه تعالی

نمازجمعه قلب فرهنگی هر شهر است. مقام معظم رهبری

به اطلاع اقشار مختلف مردم؛ برادران و خواهران بزرگوار و مؤمن رسانده می شود همزمان با سالروز شهادت مولای متقیان حضرت علی(ع) نماز عبادی سیاسی جمعه این هفته 26 اردیبهشت 99 در مسجد جامع شهر بردخون با رعایت دستورالعمل های بهداشتی برگزار می گردد.

ستاد نمازجمعه بخش بردخون