سلام دوستان عبدالحسن حاجی زاده هستم از مغدان۰
توفیق داشتم در عملیات رمضان شرکت داشته باشم، خاطراتی خدمت شما عرض می کنم۰
با حسین مغدانی از مغدان برنامه ریزی کردیم برویم جبهه۰تاریخ اعزام۱۴ر۴ر۱۳۶۱
با پدر و مادر خداحافظی کردم کیف هایمان برداشتیم تا مردم کنارگل ابریشم منتظرمان می باشند قبل از حرکت ملامحمد دعایی در گوشمان می خواند ما را بدرقه کردند.
رفتیم بردخون اونجا هم تعداد زیادی از مردم بودند ما را بدرقه کردند و رفتیم دیر با تعدادی از دیر اعزام شدیم بوشهر از اونجا به شیراز پادگان شهید عبدالله مصگر۰
بعد از چند روز کلاس اعزام کردند اهواز مدرسه اروند۰
یادم است اونجا حاج علی حاجی از دیر بود البته بچه های بردخون و دیر هم اونجا بودند۰
من و حسین و چند تا دیگر از بچه های بوشهر سر به سره شیرازیها می گذاشتیم حاج علی ما را نصیحت می کرد۰
شب بود دو نفر از فرمانده هان آمدند کل نیروها ر ابه خط کردند بعد از سخنرانی گفت۷۰ تا۱۰۰نفر نیرو برای روی مین نیاز داریم، هرکاری کردند تمام نیروها آماده می شدند برای رفتن، بعد گفت ما نیرو نیاز نداریم، خواستیم بدانیم شما چقدر آماده هستید و رفتند۰
بعد از چند روز ماندن در مدرسه ما را حرکت دادند، به منطقه ای بین اهواز و آبادان به نام کوشک تیپ المهدی به فرماندهی آقای اسدی از فارس
۰
وقتی وارد تیپ شدیم سازماندهی کردند گروهان دو گردان ۹۴۹ من آر پی جی زن شدم حسین مغدانی و یکی دیگر کمکی من شدند، دوستانی که با ما بودند و توگردان ما حسین توشه و غلامحسین گنخکی از آبدان ۰
از بردخون هم حبیب عابدی و حسین جمالی نیا و عباس جمالی فرد و مجید دشتی و ابراهیم درمانده و از جهادسازندگی بردخون مهندس طالب احمدی بود ولی داخل گردان ما نبودن اگر اشتبانکنم گردان ۹۴۸بودند.
در اینجا آموزشهای سختی به ما می دادند از بعد از نماز عشاء تا حدود ساعت 12 شب رزم شبانه داخل رودخانه ها و باتلاقها می چرخاندنمان و روز هم بعد صبحگاه و صبحانه کلاسمون شروع می شد بین خودمان می گفتیم اینجوری که سرمان درمی آورن شاید عملیاتی درپیش باشد.
ولی خدا می داند چه سرمان در نمی آوردن که هرچه بگویم کم گفتم۰
در گروهانمان کسی بود بنام عبدالله بی سر از بادوله این آدم حدود۵۸ سالی داشت خدا می داند چه آدم خوبی بود وقتی ورزش می رفتیم او توان دویدن نداشت ما برمی گشتیم تا سفره چایی آماده کرده و می گفت بیاید بچه هایم همه چی آماده است ۰
ماه رمضان بود برج چهار هوا بالای ۶۰ درجه بود ولی امر، امر امام خمینی بود برایمان خیلی آسان می گذشت خدا می داند این قدر شاد بودیم که انگار نه جنگ بود و بعد با هم خیلی شوخی می کردیم۰
گفتم که آموزشهای فشرده ای به ما می دادند۰
ما باهم شوخی زیاد می کردیم درسته جنگ بود ولی با یکدیگر دوست و رفیق بودیم در همین بین می دیدیم که تحرکاتی صورت می گیرد لشکر و تیپها درحال جابجای نیرو هستند احساس می کردیم که باید خبرهایی باشد۰
ما شاهد ورود تیپها و لشکرها و نیروهای زیادی درمنطقه بودیم، بنابر این عملیات رمضان در منطقه کوشک و شلمچه شرق بصره ۲۱ماه مبارک رمضان شب شهادت حضرت علی (ع) ساعت ۲۱و۳۰ دقیقه شب تاریخ
۲۲/ ۴/ ۱۳۶۱ با رمز مبارک یا صاحب الزمان ادر کنی آغاز شد۰
گردان در مرحله دوم عملیات شرکت داشت۰
تا قبل از حمله ما از دور صدای توپها را می شنیدیم ولی همین که عملیات آغاز شد از دو طرف بین ایران و عراق تمام آسمان و زمین آتش گلوله بود جنگنده های عراقی مانند گنجشک روی سرمان بمب باران می کردند۰
در این بین بازگردان سازماندهی مجددا کردند با همان نام یعنی ۹۴۹ ولی این بار حسین مغدانی کمکی کسی دیگری شد،؛ در یک گروهان بودیم یادم است گروهان دو بودیم۰
یک گردان قبل از ما رفت که در آن حسین جمالی نیا و منصور بی چیز و مهندس طالب احمدیه و عباس جمالی فرد در آن بودند فردا خبر رسید که منصور و احمدیه شهید شدند ما روحیه مان ازدست ندادیم ولی خدامی داند خیلی نگران بودیم۰
به گردان ما دستور دادند که فورا مهمات تحویل بگیرید، من آر پی جی زن بودم دو کمکی داشتم یکی از فارس و یکی محمد دوراهکی از دوراهک بود قبل از ظهر بود دو نوع کوله پشتی بود، شش موشک سه موشک برداشتم یکی روی آرپی جی و یکی هم دست گرفتم هم قمقمه آب و دو نارنجک دور کمرم کرده بودم.
یکی به نام نگهدار دوراهکی کنارم بود وقتی انقدر تجهیزات حمل کرده بودم به شوخی گفت میگویند قاطر توی جنگ نیست حاجی زاده قاطر است که این همه بار کرده است.
وقتی کل گردان جمع بودیم یک روحانی برایمان سخنرانی می کرد در بین نیروها آرپی جی ازش شلیک شد خود آرپی جی زن و چند نفر دورش زخمی شدند آن روحانی دوید داخل چادر وقتی برگشت من به شوخی گفتم حاج آقا چادر که سنگر نبود خندید و گفت برای من سنگر بتونی بود۰
در انجا تعداد زیادی مینی بوس کنارمان بودند.
فرمانده فرمان سوار بر مینی بوسها داد بطرف عملیات باور بفرمایید مانند باران عراق انواع گلوله ها روی سرمان می ریخت۰
به خط دوم رسیدیم فرمان پیاده شدن داد، در حال پیاده شدن بودیم که یک گلوله توپ به یکی از مینی بوسها خورد و آتش گرفت تمام نیروها ی داخل آن شهید شدند کاری از دست ما هم برنمی آمد۰
وقتی پیاده شدیم فرمانده گفت جمع نشوید و حرکت به طرف جلو در حال رفتن بودیم به یک کانال رسیدیم عرضش حدود۱۰متر حدود ۳متر عمق بود و طول معلوم نبود من هم بارم سنگین بود اول کوله پشتی انداختم و بعد خودم برای بالا رفتن یک نفر از بالا دستمان می گرفت، حرکت کردیم در این بین دوستانمان زخمی و یا شهید می شدند۰
دم غروب بود به پشت خاکریزی قرار گرفتیم فرمانده گفت فردا ساعت ۴عراق از همین قسمت حمله می کند و شما باید مقاومت کنید که از این قسمت رخنه نکنند اگر ورود کردند تمام کار نیروها از دست می رود صبح که شد تیپ ۹۳زرهی اهواز ارتش آمدند کنارمون یکی در میان ایستادیم ۰
فردا همان ساعت تانکهای عراقی آمدند و صف آرایی کردند باور بفرمایید همان ساعت حمله آغاز کردند این بگویم که تانکهای تیپ ۹۲ زرهی اهواز کنارمان بودند۰
ما تا دم غروب مقاومت کردیم۰
دو کمکیم اون که از فارس بود فقط موشک می آورد چیزی نمی گفت ولی محمد بچه دوراهک وقتی موشک می آورد گلوله تانک کنارمون زمین می خورد ، می گفت یا مهدی ادر کنی حاجی زاده مو چه کنم من می گفتم نگران نباش خدا بزرگ است نیروهای عراقی عقب نشینی کردند تعدادی تانک جا گذاشتند که بنظرم بعد به دست نیروهای خودی افتاد۰
فرمانده فرمان حرکت داد به طرف جلو نهار و شام نرسید برایمان شب بود این قدر عراق منور میزد که شب مانند روز شده بود خدا را شاهد می گیرم در این موقع خیلی از همرزمانمان شهید و زخمی می شدند ما هم که آرپی جی زن بودیم جلوی نیروها بودیم برای شکار تانک۰
نماز می خواندیم ولی بدون طهارت و وضوع در حال حرکت رو به هر طرف که باشد۰
جانشین دوم گردان مجید بشکوه بود از بوشهر که بعدا شهید شد نه در این عملیات۰
رو به رو تیر و از بالا گلوله توپ و خپاره می آمد باور کنید از یک طرف از دست دادن دوستان و از طرفی صدای انفجارات و کمبود اب و تشنگی بیش از حد که دیگر توان حرکت نداشتیم ۰
در این بین لودری در حال زدن خاکریز بود، من رفتم کنارش گفتم آب کلمن آبی داد با این من و دوستان خوردیم قمقمه پرکردیم چند نفر که کنار هم بودیم من از راننده پرسیدم از کجایید گفت جهاد همدان۰
حرکت کردیم به طرف جلو ما نمی دانستیم کجا می رویم گیج شاد بودیم هرجا که فرمانده می رفت، می رفتیم۰
یک باره جلویمان از طرف عراقیها تیراندازی قطع شد مجید بشکو گفت زمین گیر شوید تا بروم جلو، رفت و برگشت گفت بچه ها عقب نشینی کنید که عراقیها کمین کردند همین که متوجه شدند ما عقب نشینی کردیم شروع کردند تیراندازی، خدا می داند که در این قسمت خیلی از همرزمانمان باز زخمی یا شهید شدند۰
ما پشت خاکریز کوتاهی قراگرفتیم از صدای انفجارات دیوانه شده بودیم فرماده گفت پشت همین خاکریز قرار بگیرید اینجا من و حسین مغدانی شاید ۲۰۰ متری با هم فاصله داشتیم۰
سرنوشت خیلهامون نمی دانستیم که چه شده است.
حدود یک روز و یک شب است نماز در حال حرکت و بدون وضوع و با لباس نجس و بدون رو به قبله می خواندیم خدا خودش قبول کند۰
دو روز و یک شب شده که هیچ غذایی برای ما نرسید غذا بود ولیبر اثر آتش دشمن غذا برای ما نمی رسید دیگر توان از ما گرفته بود۰
دم غروب بود که از تیپ ۹۲ زرهی ارتش برای نیروهاشون غذا آورد یادم است استامبولی بود، وقتی ما درخواست کردیم اول نداد بعد گفت بیایید بگیرید، من توی شال گردنی کردم دو نفر دیگر داخل کلا آهنی کردند به نظرم حسین روی مقوا ریخت و خوردیم تا فردا اونجا بودیم حدود ساعت دو تا یک روز بود که فرمانده فرمان داد برویم عقب۰
ولی خدا می داندخیلی از رزمندگان بر اثر تشنگی شهید شدند۰
وقتی آمدیم مقر خیلی خسته و کوفته بودیم بعد از حمام و استراحتی کوتاه فرمانده نیروها به خط کرد بعد از خسته نباشید و سخنرانی گفت بسیجیان شما باید تسویه حساب کنید می دانید بعد از هر
عملیاتی به نیرو تسویه حساب می دادند ولی بدلیل کمبود نیرو در منطقه زید عراق اجباری در کار نیست هر کدام دوست دارید بمانید که واقعا با کمبود نیرو مواجه هستیم ماندن شما کمک زیادی برای ما است۰
من به حسین مغدانی گفتم میمانم او هم گفت میمانم گردان سازماندهی کردند باز من آرپی جی زن شدم و اعزام کردند منطقه زید عراق۰
ما پشت خاکریز قرار گرفتیم فرمانده گفت تیراندازی ممنوع اگر عراقیها آمدند با نارنجک او را بکشید۰
ما وقتی وارد منطقه زید عراق شدیم کارمان پدافند بود۰
فاصله ما با نیروهای عراقی حدود ۴۰۰ تا۵۰۰ متری می رسید روز و شب زیر آتش خودشان قرار داده بودند از خمپاره ۶۰ تا۱۲۰ و تیربار۰
خدا می داند آرامش نداشتیم بعد از ظهر بود فرمانده گروهان آمد تا یک نوجوان حدود ۱۴ تا ۱۵ ساله همراهش است. گفت حاجی زاده تحویل تو باشد از بس که زیر آتش بودیم دستشویی درست نمی توانستیم برویم۰
یه شب حدود ساعت۲بود همان جوان که نامش عزیز پوست فروش بود از شیراز آمد به من گفت برو کمی استراحت کن گفتم که تیراندازی ممنوع بود یکباره آرپی جی شلیک کرد من اومدم گفتم چرا همچی کردی گفت می خواستم یاد بگیرم خدا می دادند که خیلی ناراحت شدم ولی تا صبح زیر آتش دشمن بودیم بر اثر اشتبایی که او کرده بود۰
روز جمعه بود ساعت ۱۰عبدالله بی سر از بادوله همان پیرمردی که اول گفتم، آمد پیشم گفت می خواهم غسل روز جمعه کنم من هر کاری کردم زیر آتش دشمن هستیم قبول نکرد غسل کرد و رفت ساعت ۱۲ بود یکی از بچه های فارس آمد گفت گلوله خورد سنگر بوشهریها تعدادی شهید و زخمی شدند من فکر حسین مغدانی بودم، رفتم تا عبداله بی سر شهید و چند نفر دیگر زخمی شدند حسین مغدانی هم کنارشان بود.
همانجا بود که فرمانده گردان آقای بهلولی از فیروز آباد و معاونش از کازرون با هم سوار موتورسکلیت به شهادت رسیدند همانجا عراق آب باز کرد لودرهای جهاد هرکاری می کردند جلو آب بگیرند ولی نشد ۰
چند روزی بود که حمام نکرده بودم از فرمانده اجازه گرفتم آمدم خط دوم از دژ مرزی که رد شدم پشت خاکریز دیدم حیدر یزدانشناس و سیدعلیسیدمحمد و غلامحسین زارعی، سیدمحمد سیدمرتضی و علی مغدانی نیا اونجا می باشند کنارشان بودم تا بعد از ظهر باز برگشتم خط مقدم۰
باز چند روز با حسین مغدانی آمدیم برای حمام رفتیم اهواز نزدحاج محمد تا ظهر پیش او بودیم باز برگشتیم خط مقدم۰
بعد از۱۰روزی یک روز آمدم عقب یک بار چشمم به غلامحسن و عبدالله قاسمی افتاد، کنارشان بودم اون شب رزم شبانه داشتند وقتی رزم شروع شد من خیال کردم توی خط مقدم می باشم از خودم عکس العملی نشان دادم علی غلامی که بعدا به شهادت رسید هم فرمانده گروهانشان بود۰
بعد از ۷۵ روز در این منطقه ماموریت من و حسین مغدانی تمام شد و از اهواز آمدیم شیراز و از اونجا آمدیم بوشهر ۱۲ر۷ر۱۳۶۱پایان و آمدیم منزل ۰
این قسمت تمام۰
کوچک شماحاج عبدالحسن حاجی زاده
